#انتخاب_من_پارت_129
صنم : سه تا
: نه پنچ تا نه چهارتا و نه سه تا هر کدوم دوتا جوک ميگيم.
اميرعلي : الان بهتر شد. خوب شروع کنم
امين : اره ديگه شروع کن
اميرعلي: يه يارو ميره معدن بقيه اش باشه بعدا. تو گوگل سرچ کردم زندگينامه سعدي. گوگل هم جواب داد باز بابات کنارت نشسته.
امين :چشم بازارو کور کردي با اين جوکات
صنم :ديس لايک اميرعلي
: حال من ميگم. يکي ميخوره به نرده برميگرده. جمعه اينجوريه که الارمو قطع ميکني. دستشويي ات ميگيره.دستشويي ات قطع ميشه. صدا وانتي مياد. وانتي ميره. تلفن زنگ ميزه
صنم: اره دقيقا جمعه هاا اينطوريه
امين : بدک نبودي. حالا خودم. زمان مدرسه بارون نميامد نميامد دقيقا وقتي زنگ ورزش بودميامد. يه کانگرو بچه اش رو گم ميکنه واي خدا مرگم بده جيبمو زدن
اميرعلي: الان تو بازار رو اباده کردي.
صنم : دختر : من دارم ميرم بيرون..
مادر : مواظب باش...
پدر : زود برگرد
دوست پسر: شما هيچ جا نميري بشين خونه منو سگ نکن!!!!!
يکي ديگه زاييده ، يکي ديگه خرجشو ميده ، اين حرف مفت ميزنه .داشتم نماز ميخوندم، مدام تصوير چهره ي عمه ام ميومد جلوي چشام!!!خيلي ريز فهميدم خدا داره غيرمستقيم اشاره ميكنه كه اين نماز به درد عمت ميخوره.
صنم که جوکش رو گفتم بهش نگاه کردم اميرعلي و امين عش کرده بودن از خنده
: عجب زمونه ي شده جلو خودم داره به خودم توهين ميکنه
صنم : الهي فدات، منظورم تو که نبودي اون عمه ها رو گفتم
امين : ديگه حرفو زدي. نپيچون
صنم : توچي ميگي اين وسط
romangram.com | @romangram_com