#انتخاب_دوم_پارت_184
اين بچه اوج گريه اش يه اِهِن اِهِن بود.بايد به دکتر نشونش ميدادم.نکنه لال باشه؟
براي ساکت کردنش يکم شير دادم.دوتا ميک زد باز خوابيد.
فريد ونسيم اينقدر بهم محبت ميکردن که خجالت ميکشيدم.وقتي ديدم دردم کمتر شده گفتم الاو بلا بايد برم.
قبول نميکردن اما اينقدر گفتم برم برم که ديگه کفري شد.
مجبور شدم يکم پول ازش بگيرم تامدتي سر کنم.بايد ماشينو ميذاشتم براي فروش.
به مهسا که گفتم گفت خودش ازم برميداره.
اين دختر خيلي بهم لطف داشت.ماشيتم کمي سابيدگي داشت.منم خيلي زير قيمت بازار بهش دادم...
خلاصه که پول فريدو بهش پس دادمو بقيه اشم گذاشتم بانک.
بچه ي بي آزاري بود.تنها شبا چشماش باز ميموند.
همش اينور اون ورونگاه ميکرد.خفاش شبه اين بچه...روزو ازش گرفتن انگار.
چشماش نصف صورتشو گرفته بود.گرچند خيلي پف داشت امادرشت بود.
معلومم نبود به کي رفته.
درکل 5تا مژه هم داشت.لباش يه سانتم نميشد.پوستش مثل خودم سفيد بود.موهم که اصلا نداشت
خونه مامان چون حياط دار بود به خاطرش بخاري روشن ميکردم سرما نخوره.هوا بهاري بود ولي خب بچه ام ضعيفه ديگه.
مثل همه ي شبا که چشماش مثل پرژکتور باز بود منم نشسته بودم بالا سرش نگاهش ميکردم.
تنها همدمم شده بود.
خواستم مثل هرشب شروع کنم به غر زدن از دست باباش که زنگ خونه صداش بلند شد.رسما خودمو خيس کردم.
آخه نزديک دوازده بود.فريد هر شب بهم سر ميزد اما نه اين ساعت...معمولا سر شب.که خوب امشبم اومده بود.
romangram.com | @romangram_com