#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_76


-بریم!

مثل بچه ها دنبالش رفتم. نمی دونم چرا به حرفش گوش دادم ولی رفتم.خسته بودم.همه این اتفاقات تو چند ساعت گیج و خستم کرده بود.نفهمیدم چطوری به عمارت پرهام رسیدیم.پیاده شدم.یهو یاد رخش افتادم،دویدم سمت در که پرهام دستمو کشید با عصبانیت گفتم:

-رخش...

حرفمو قطع کرد و گفت:

-گفتم بیارنش!

همونجوری دستمو کشید و منو به سمت عمارت برد.حرفشو باور داشتم ؛آره حرفاش تلخ بود اما حقیقت بود.اینکه هرچی گفته بود تا حالا درست بود، نمی ذاشت فکر کنم که رخش در خطره،نمی ذاشت فکرکنم که تنها چیزی که برام مونده رو ازم می گیره!

با ورود به عمارتنفس عمیقی کشیدم، می خواستم آروم باشم.می خواستم احساسمو برگردونم.می خواستم عصبی باشم،داد بزنم،همه چی رو بشکنم،میخواستم...گریه کنم!

سرمو بلند کردم.جز عمه خانوم کسی تو پذیرایی نبود.با دیدن لبخند پیروزمندانش دلم ریخت.با نفرت لبخند می زد.خدایا این زن چه کینه ای داره؟سرمو سمت پرهام که کنارم بود برگردوندم.تو چشماش نگاه کردم،کل صورتشو نگاه کردم هیچ حالتی از نفرت یا خوشحالی نداشت.دوباره سرمو برگردوندم سمت عمه خانوم،تو چشماش نفرت بود اما با خوشحالی می خندید.

-خاک برسرم خانوم چقدر خیس شدین!

با صدای نازگل به سمتش برگشتم.سریع اومد دستمو گرفت و با حالت ناراحتی گفت:

-خانوم جان نمی گین سرما می خورین؟آسمون داره سیل می باره.

-خوبم!

romangram.com | @romangram_com