#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_475
با صدای خفه ای گفتم:
-هوم!
یهو جدی شد و پرسید:
-پس غرورت چی میشه؟
-مهم نیست!
بعد از مدتی سکوت گفت:
-میدونی پرهام رفته کت و شلوار و لباس عروس بخره؟تازه خبر کرده چند نفر برای تزیین خونه هم بیان.
بغض تو گلوم دوباره جون گرفت.با بغض گفتم:
-ولی عمه تازه فوت شده.
-منم همینو بهش گفتم ولی گفت قولی که دادم.
بعد با حالت مشکوک پرسید:
-یعنی تو بخاطر مرگ عمه میگی؟نه بخاطر خودت؟
romangram.com | @romangram_com