#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_473
صدای قدمایی که ازم دور شد.سنگینی چیزی رو تو قفسه ی سینم حس می کردم.دلم می خواست درش بیارم و پرتش کنم یه گوشه.دلم می خواست سبک شماما کاری ازم ساخته نبود.تنها کاری که می تونستم انجام بدم، این بود که سنگینی گلومو سبک کنم.اشک می ریختم، بی وقفه فقط اشک می ریختم!تو خونه ای که هیچکس توش حضور نداشت.هیچکس جز خودم و خودم!
نمیدونم چند ساعت اونجا بودم ولی کم کم چشام گرم شد.تو حس خواب و بیداری بودم که قدمایی بهم نزدیک شد.نمی تونستم چشمامو باز کنم.حس می کردم پف کردن.یهو زیرم سبک شد،مثل اینکه یه نفر از رو زمین بلندم کرده باشه.صدای در اتاق و بعد از مدتی فرود اومدن رو یه جای نرم.انگار روحم جدا شده بود و روی تخت خوابیده بود.کم کم صدا های اطرافم گنگ شدن و از بین رفتن.
*****
-نیاز فقط یه سوال میخوام ازت بپرسم قول میدی راستشو بگی؟
بی روح به فواد نگاه کردم.از صبح که بیدار شدم تو اتاق مطالعه گیر داده که میخوام یه سوال بپرسم باید راستشو بگیو من هیچ حرفی نمیزنم.دلم نمیخواد حرف بزنم.مثل اینکه صدامو ازم گرفته باشن.فواد کلافه گفت:
-نیاز خواهش میکنم!قول بده راستشو میگی!
دیگه حوصله شنیدن اصرارای فواد رو نداشتم.با صدای گرفته ای گفتم:
-قول!
لبخندی زد و گفت:
-آخیش یه لحظه حس کردم قدرت تکلمت گرفت شده.
کلافه سری تکون دادم که سریع گفت:
-باشه باشه الان می پرسم عصبی نشو.
romangram.com | @romangram_com