#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_466
-شهر؟واسه چی؟چه خبره؟
ابروهاشو بالا انداخت و در حالی که بلند می شد گفت:
-خب دیگه خبرای خیر!
مشکوک با خنده گفتم:
-ای ای! چه خبرایی هان؟
در حالی که تند ازم دور می شد گفت:
-حالا بماند!
و با دو ازم دور شد.با خنده سری تکون دادم.گمونم منم باید این سکوت رو بشکنم و تمومش کنم.نگاهی به آسمون انداختم و اروم زمزمه کردم:
-خدایا خودت کمکم کن!
*****
رو تخت نشستم و خیره شدم به پرهام.کنار پنجره نشسته و سیگار می کشه.بازم سکوت!باید بشکنیش نیاز!شاید پرهام به حرف زدن نیاز داشته باشه.نفس عمیقی کشیدم و صداش زدم:
-پرهام؟
romangram.com | @romangram_com