#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_464
-وقتی درد داری که من علم غیب ندارم،اون بهم می گفت بیام بهت سر بزنم.
لبخندی رو لبم نشست.سمتش برگشتم و با ذوق گفتم:
-جدی میگی؟
کم محلیای این مدتش باعث شده حسابی تو خودم برم ولی از طرفی هم مطمئن تر شدم به اینکه دوسش دارم.دوری ازش لازم بود ولی می ترسیدم بهش بگم و پسم بزنه ولی حالا...
-آره شوخی ندارم که!
سرمو پایین انداختم و به پاهام خیره شدم.پاهایی که مثل بچه ها تکونش می دادم.به یاد دورانی که بیخیال اطرافم بودم.
-باید چطوری باهاش رفتار کنم؟
-رفتار لازم نیست،فقط باهاش حرف بزن!
-نمیذاره!
-میذاره!مجبورش کن بذاره!باید باهاش حرف بزنی.
حق با فواده؛باید باهاش حرف بزنم ،شده به زور!با فکری که به ذهنم رسید سریع پرسیدم:
-راستی اون مدارک رو از کجا پیدا کردین؟
romangram.com | @romangram_com