#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_432
شونه هاشو بالا انداخت و با عشوه گفت:
-شما با عشقت باش ريا،منم با عشقم میرم.
چشام گرد شد و زل زدم بهش.خندید و دوباره با عشوه گفت:
-اوا شهرام جون رو نمی شناسی؟فردا صبح باهاش میرم تو جنگل!
بعد با حالت با نمکی ابروهاشو بالا انداخت.خندم گرفت.این بشر تو هر شرایطی باید یه تیکه بندازه.با خنده بهش نگاه می کردم که شبیه دخترا عشوه میومد.همون موقع شهرام وارد عمارت شد.با دیدنش بلند زدم زیر خنده.بیچاره کپ کرده بود،جلو در وایساده بود و با تعجب بهم نگاه می کرد.فواد برگشت پشت و محکم کوبید تو صورتش:
-اوا خاک عالم، آقامون چه حلال زادست!
دیگه از خنده فقط تکون می خوردم.اشکم دراومده.انقد حرکتاش بامزه بود که بی اختیار خندم می گرفت.رفت سمت شهرام و در گوشش چیزی گفت.شهرام لبخندی رو لبش نشست و بعد با حالت جدی گفت:
-ضعیفه حالا واسه مرد غریبه عشوه میای؟
-اوا آقا شهرام!من؟ کی؟ غلط بکنم؟
سه تایی بلند زدیم زیر خنده.انقد تو خنده غرق بودم که به هیچ چیزی فکر نمی کردم.حس می کردم به این خالی بودن نیاز دارم.تو مود خنده و عشوه های فواد بودیم که صدای خواب آلود نیاز توجهمونو به خودش جلب کرد:
-چتونه؟چرا می خندین؟
سمتش برگشتم.مثل بچه ها چشماشو می مالوند.عادتش بود هر وقت از خواب یهویی پامیشد تا چند دقیقه ای این حرکتو انجام می داد.فواد خیلی جدی گفت:
romangram.com | @romangram_com