#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_359


سریع گفتم:

-هیچی مهم نیست.خب دیگه اینکه من به احمد شک دارم.تنها کسی بود که می دونست ما با همیم!

فواد به فکر فرو رفت.بعد از کمی گفت:

-اما دیشب احمد همش کنار من بود.

نیاز گفت:

-چه ربطی داره؟خودش که نبوده، دو نفر دیگه بودن.می تونه راحت زنگ بزنه هماهنگ کنه.

رو به من گفت:

-بد میگم؟

سرمو به دوطرف تکون دادم و به فواد نگاه کردم.دستش زیر چونش بود و اخماش توهم بود.آروم گفت:

-اینو می دونم اما بحث من این نیست!

-اینو می دونم اما بحث من این نیست.

متعجب گفتم:

romangram.com | @romangram_com