#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_358
چشماش برق نامحسوسی زد و همراه من بلند شد و رفتیم سمت پذیرایی.با رسیدن به فواد کنارش نشستم و نیاز روبروی ما.فواد با لبای خندون سمتمون برگشت و گفت:
-چی شده؟دوتایی اومدین منو بکشین؟
یکی از خوبیاش اینه که خیلی زود یادش میره دعواها و ناراحتیا رو.چشم غره ای براش رفتم و گفتم:
-تو مگه نیومدی ببینی دیشب چی شده که ما سر از اینجا درآوردیم؟
دستاشو محکم بهم کوبید و گفت:
-خوب شد یادم آوردیا پاک یادم رفته بود.بگو بگو زود باش!
نفس عمیقی کشیدم و تک تک اتفاقات رو واسش تعریف کردم.با دقت گوش می داد.بدون هیچ کم و کاستی براش تعریف کردم.
-اومدم اینجا که هم مطمئن شم از این مسئله و هم...
نگاه مضطربی به نیاز انداختم.فواد که فهمید سریع بحث رو عوض کرد و گفت:
-آهان!خب دیگه چی؟
نیاز گیج پرسید:
-و هم چی؟
romangram.com | @romangram_com