#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_356


چشمام گرد شد.

-اما...

-هیچی نگو پرهام!من خرم ولی اگه تو تغییرات خودت رو پای چیزی جز علاقه بذاری خر تری!

با عجله از آشپزخونه بیرون زد.به راهی که رفته بود چشم دوختم.

-اما من...

اما تو چی پرهام؟می خوای چه جوابی بدی؟نمی دونم!بس کن این نمی دونم های مزخرفو درست جواب بده!من عاشق نیستم!نیستی؟نه!پس این حس و حالت چیه؟یه وابستگیه ساده.خودت به احمقی زدی؟به بچه هم بگی باور نمی کنه.من عاشق نیستم.پس چیه این حس لعنتی که باعث شده نرم شی؟چیه حسی که باعث شده ببخشید از دهنت خارج شه؟چیه این حس لعنتی؟

سرمو به دوطرف تکون دادم.نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام.باید فکر کنی!یه بارم که شده فکر کن.سرمو رو دستم گذاشتم.پرهام؟چیه؟خودتی و خودت! اعترافش انقدر سخته؟حتی پیش خودت؟آره خیلی سخته.این که من، ارباب یه ده ،دلباخته یه دختر باشم قبولش سخته.سخته ولی وقتی هست...انقدر ساده اعتراف می کنی؟دیگه از سرکوب خودم خسته شدم!آره اعتراف می کنم، من پرهام صفری این دختره مهربونه دوست داشتنی رو دوسش دارم!

آره اعتراف می کنم! من پرهام صفری این دختره مهربونه دوست داشتنی رو دوسش دارم!

-فواد چش بود؟

با نهایت سرعت سرمو بلند کرد..مثل کسی که مچشو گرفته باشن به نیاز نگاه می کردم.متعجب نگام کرد و گفت:

-چی شد؟چیز بدی پرسیدم؟

به خودم اومدم.اونکه تو ذهن من نبود، چرا هول شدم؟سرفه ای مصلحتی کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com