#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_355
-چی میگی تو؟یه چیزیت شده ها.تو اصن چه می دونی عاشقی چیه که حالا واسه من مترجمه نگاه شدی؟
خشک شد.عصبی بهش نگاه می کردم.هیچ حرکتی نمی کرد.بعد از کمی سرشو پایین انداخت و با بغض گفت:
-تو راست میگی من هیچی نمی دونم،هیچی!
تازه فهمیدم چه گندی زدم.فواد تنها عاشق واقعی بود که می شناختم.وقتی با عارف آشنا شدم همزمان بود با آشناییم با فواد.فواد عاشق دختر خالش بود ولی بعد از ازدواج اون،بد سوزوندش!خیانت رو به چشم دید و دم نزد.تو خودش ریخت.سعی کرد با آرامش حلش کنه ولی نشد.اون نامرد رفت.فرار کرد با همون آشغالی که به فواد ترجیحش داد.چرا فراموش کردم؟چرا رنج اینهمه سال فواد رو فراموش کردم؟چطور به خودم اجازه دادم این حرفو بهش بزنم؟دستمو آروم روشونش گذاشتم:
-فواد؟
سریع بلند شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :
-حرفی که میزنی مثل تیره.دیگه به کمون برنمی گرده!
-ببخشید باور کن من منظوری نداشتم.
به سمتم برگشت و با پوزخند صدا داری گفت:
-ببخشید؟من اصن هیچی حالیم نیست،من خرم،من نمی دونم عشق چیه؟ولی با خودت روراست باش!
گیج نگاهش کردم:
-توکی از کسی عذر خواهی می کردی؟ اونم واسه حرفی که به قول خودت یهویی گفته می شد؟
romangram.com | @romangram_com