#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_352
-فقط منو سیاه کردین!
-فقط منو سیاه کردین!
با این حرفش چشام گرد شد و سریع دستمو از رو شونه ی نیاز برداشتم.نیاز هم خودشو جمع و جور کرد و پشت بهم وایسادیم.از حرف فواد شوکه شده بودم.با اخم بهش نگاه کردم.انتظار نداشتم همچین حرفی بزنه.دستشو رو هوا تکون داد و با خنده ی شیطونی نگاشو بین من و نیاز می گردوند.یهو خندش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت.بی هیچ حرفی فقط می خندید.از تو آشپزخونه صداش اومد:
-شما که اصن همو دوست ندارین، لااقل شکمتونو دوست داشته باشین بیاین صبحونه بخورین.نون گرم خریدما!
با حرفش سریع به سمت آشپزخونه رفتم.دلم می خواست از اون فضا بیام بیرون.دلم می خواست بهش فکر نکنم.به دوست داشتن نیاز فکر نکنم.بی توجه به اینکه تمام حواسم نا خودآگاه متمرکزش بود.متوجه شدم نیاز سمت آشپزخونه نمیاد و سرجاش ایستاده.رو پاشنه پا چرخیدم و برگشتم سمتش.تو فکر بود.چند لحظه ای خیره بهش نگاه کردم.دوست داشتن؟واژه ی غریبیه!بعد از چند لحظه آروم گفتم:
-نیاز؟
با تعجب نگام کرد:
-نمیای صبحونه؟
-ها؟نه میرم صورتمو بشورم.
سرش رو پایین انداخت و به سمت روشویی رفت.با تعجب بهش نگاه می کردم.یعنی این حرف انقدر براش سنگین بود؟فکر کردن به دوست داشتن من انقد واسش ناراحت کننده بود؟یعنی انقدر غیر قابل دسترس بود؟چشمامو بستم و اه خفه ای کشیدم.انتظار داشتی الان بگه اوه آره من پرهامو دوست دارم؟به همین خیال باش!اصن تو می خوای دوست داشته باشه؟ آره!چرا؟نمی دونم ،نه ،اه!سرمو پایین انداختم و سمت آشپزخونه رفتم.کلافه بودم.بی توجه به فواد رو اولین صندلی نشستم.سرمو بین دستام گرفتم.این حس بد چیه؟چرا حس بدی دارم؟یه حرف چرا انقدر بهم ریخته منو؟حرفی که از زبون فواد بود.حرفی که شاید هیچوقت واقعی نشه.چرا انقدر بهم ریختم؟مگه اتفاقی افتاده فقط نیاز دوسم نداره!فقط؟
-چیه کشتیات غرق شده؟تا دو دقیقه پیش که داشتی آبشارو با کشتیت بالا می رفتی!
بهش نگاه کردم.اخم رو پیشونیم بود.کشتی تنهایی مزه نمیده.حتی اگه آبشارو بالا بری.چی داری میگی پرهام؟نمی دونم.گیج شدم.لبخند کجی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com