#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_343
-جان پرهام تعارف نکن بهت نمیاد اصن.من گفتم الان کل شهرو به زانو درآوردی می خوای یه حکومت درست کنی.این تعارفا رو بکنی، کلا تصوراتم ازت له میشه.نکن اینکارو!
خندیدم و گفتم:
-دیوانه!
با صدای متعجبی گفت:
-پرهام این تویی؟جان من این تویی؟داری می خندی؟مرگ فواد داری می خندی؟نه انگار قضیه جدیه من حتما فردا میام اونجا.اصن فردا چرا؟خوابمو که بهم زدی همین الان میام اونجا.نکنه نیاز خانوم دعا کار زده؟
با ریتم خاصی خوند:
-آخ منو اینهمه خوشبختی محاله،محاله محاله!
خندمو کنترل کردم و گفتم:
-زیادی حرف میزنی.خدا حافظ.
سریع قطع کردم.سمت نیاز برگشتم که بهش بگم جا پیدا شد که با دیدن اخمای مرد و سر پایین افتاده نیاز اخمام تو هم رفت:
-شناسنامه ندارین؟برو خانوم این غلط کاریا جاش تو مسافر خونه من نیست.
عصبی سمتش قدم برداشتم.دست نیاز رو گرفتم و جلوش وایسادم.مشت محکمی به دهن پیرمرد زدم که آخش هوا رفت:
romangram.com | @romangram_com