#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_310


-عمو هم عمو آمپولیه؟

قبل از اینکه نیاز جواب بده فواد گفت:

-اااااا سلامت کو آقا کوچولو؟عمو آمپولی دیگه چیه؟ بگو عمو فواد..باید پویا باشی دیگه درسته؟چه بزرگ شدی.مردی شدی واسه خودت.

کلافه از حرافی فواد گفتم:

-چیه باز تو یه ریز حرف میزنی ؟بذار بچه جواب بده خب.

چپ چپ بهم نگاه کرد .دلم می خواست با یکی حرف بزنم، باید از یکی کمک می خواستم.بی توجه به نیاز و پویا دست فواد رو کشیدم و دنبال خودم کشوندم.وقتی به کنار درختا رسیدم وایسادم و سمتش برگشتم.دستشو ماساژ داد و گفت:

-آخ قدرت خدا ! اینم خلقت بود؟ چی چیه با اینهمه زورش؟دستم شکست.

عصبی گفتم:

-ساکت!می خوام باهات حرف بزنم.

جدی شد و گفت:

-بگو ببینم چی می خوای بگی که دستمو شکستی؟

نفس عمیقی کشیدم و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم از سیر تا پیاز قضیه؛از برگه های حضانت،از سو استفاده عمه،از قضایای گذشته،از نادر و ایوب،از شکم به حسام،از مرگ مشکوک عارف،ازپویا، از رزا،از نیاز،از طناز،از همه چی براش گفتم!وقتی حرفام تموم شد ،اولین کاری که کرد این بود که یه پس گردنی محکم نثارم کرد.با تعجب نگاش کردم که گفت:

romangram.com | @romangram_com