#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_305


مشتی حوالش کردم . چند قدم عقب رفت و به سمتم حمله ور شد.هی مشت و لگد می زدم و مشت و لگد می خوردم.می دونستم فواد کم نمیاره، هیچوقت کم بیار نیست!انقد زدیم و خوردیم که جفتمون خسته یه گوشه افتادیم.فواد پوزخندی زد و گفت:

-دیگه هیچ احترامی برات قائل نیستم.

هیچ حرفی نزدم.نمی دونم حالا که فکر می کردم حرفش درست بود.سمتم اومد و برادرانه دستشو رو شونم گذاشت و گفت:

-ببین پرهام.نمی دونم می دونی یا نه ولی الان اون بیشتر به محبت احتیاج داره.می دونم محبت تو خونت نیست ولی لااقل تظاهر کن.

بهش نگاه کردم.پوزخندی زدم.کل حرفاشو روراست می گفت.دستشو پس زدم و گفتم:

-نمی دونم باید فکر کنم.

چشم غره ای رفت و گفت:

-واقعا خیلی پررویی!

بلند شدم و سمت در رفتم.درو باز کردم و گفتم:

-تا وقتی خوب شه اینجا بمون.

سریع زدم بیرون و در رو بستم.جلو در اتاقم وایسادم.چجوری باید محبت کنم بهش؟چجوری باید تظاهر کنم به چیزی که ناحالا تجربش نکردم؟اصن محبت چی هست؟در رو باز کردم و وارد شدم.خواب بود.آروم در رو بستم.آروم قدم برداشتم و رفتم سمتش.چقدر آروم بود.ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست.دلم واسه آرامشش تنگ شده.جدی؟آره جدی ،همون آرامشی که می رفت رو اعصابم، الان می خوامش!

آروم دراز کشیدم و بین دستام اسیرش کردم.اسیر؟من اونو تو این خونه اسیر کردم.به موهای کوتاهش نگاه کردم و آروم روشو بوسیدم.باید بهت محبت کنم؟باشه اینکارو می کنم که خوب شی.نمی دونم چرا می خوام خوب شی ولی می خوام پس اینکارو می کنم!هرچند بلد نیستمولی...هرچی به ذهنم برسه انجام میدم .چرا؟بخاطر فواد!بخاطر فواد؟!

romangram.com | @romangram_com