#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_294
-تمام احساسم درد می کنه!
اشکاش اومدن و گفت:
-من همه ی بودنم درد می کنه!
آروم و شوکه گفتم:
-نیاز؟
داد می زد:
-نیاز مرد!تو کشتیش!
سمتش رفتم که بگیرمش.دستمو پس زد و گفت:
-به من دست نزن.دیگه به من دست نزن.دیگه هیچوقت به من دست نزن.
شوکه نگاه می کردم.از کنارم گذشت و خودشو رو تخت پرت کرد.هق هق گریش مثل تیرایی بود که به قلبم می خورد.من گند زدم.من مثل همیشه گند زدم.به دستام نگاه کردم.با این دستا کشتمش .روحشو کشتم.یه چیزی توم فرو ریخت.حاشا به غیرتت پرهام!حاشا!آروم رفتم سمتش.دستشو گرفتم که انگار برق گرفته باشه سعی کرد دستشو از دستم بکشه بیرون و گفت:
-ولم کن.دیگه بهم دست نزن.
محکم بین دستام گرفتمش.با دست و پا قفلش کردم.سرش رو سینم بود.بلند بلند گریه می کرد.آروم سرشو بوسیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com