#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_287
-بخاطر حسامه.
چشمش رو تو حدقه چرخوند و گفت:
-باز شروع شد؟
عصبی شدم و گفتم:
-بابا تو چرا نمی فهمی؟وقتایی که تو میری پیش مادرت اون خوشحال میشه.اینجوری به هدفش نزدیکتر میشه.
-چه هدفی اونوقت؟
-نمی دونم.شاید جدایی من و تو!
-ااا؟اگه این هدفش باشه دستش درد نکنه.لااقل قبل از هوو میرم.
با بهت نگاش کردم.اون قضیه رو از کجا می دونست؟اخمام تو هم رفت شاید داره یه دستی میزنی.
-این مزخرفات رو دیگه از کجا درآوردی؟
خندید و گفت:
-فکر کن کلاغا خبر رسوندن.
romangram.com | @romangram_com