#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_269
نگاهش کردم.خیره شدم بهش.یه کم که گذشت گفت:
-انقد نگام نکن عصبی میشم!
-خب امروز اسمم تو شناسنامته می خوام نگات کنم.
و لبخند شیطونی زدم.اخمش بیشتر شد داشت حرص می خورد.از حرص خوردنش خوشم میوم.کلا از اینکه بقیه رو حرص بدم خوشم میومدعصبی بلند شد.
فکر کردم از حرف من عصبانی شده ولی با حرفش متوجه اشتباهم شدم.
-آخه از کدوم مدارک حرف می زد که هیچ اثری ازش نیست؟
چیزی بود که ته ته فکرهای منو هم مشغول کرده بود.تو اتاق قدم می زد و غرق فکر بود.عارف می گفت داستان پرهام با داستانی که حسام تعریف کرده خیلی فرق داره.به خودم اجازه دادم و پرسیدم:
-احمد پسر ایوب خانه؟
با تعجب برگشت سمتم.کنجکاو گفت:
-ایوب خان کیه ؟
متعجب نگاش کردم.
-شوهر عمه خانوم دیگه.
romangram.com | @romangram_com