#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_267


-درد داری؟

-آره یه کم!

ولی خیلی درد داشتم؛درد قلبم،درد دستم،منه بی درد حالا درد داشتم و طاقتشو نداشتم!لبخندی زد و گفت:

- الان میرم نقاشی بیارم باهم بکشیم.

خندیدم.رفت و سریع وسایلشو آورد تو اتاق نشستیم و دوتایی انواع نقاشی هایی که به ذهنمون می رسید رو میک شیدیم و می خندیدیم.الکی میخندیدیم.از خنده پویا دلم گرم می شد واسه اینکه بخنده منم می خندیدماما...قلبم می سوخت!با ورود پرهام چشم هردوتامون رفت رو در.با اخم در رو بست و رو به پویا گفت:

-تو اینجا چیکار می کنی؟

پویا اروم سرشو انداخت پایین و گفت:

-الان میرم!

بدون اینکه وسایلش رو جمع کنه آروم از اتاق رفت بیرون.دیگه این اتاق برام خفه بود.نمی تونستم نفس بکشم.رو تخت دراز کشیدم.

-چرا جواب احمد رو نمی دادی؟

سکــــــــــــوت.

-در هر صورت احمد مث داداشمه باهاش خوب تا کن.

romangram.com | @romangram_com