#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_247


-فهمیدنش کار سختی نبود!

-آره!

با تعجب نگاش کردملبخند زد و گفت:

-من همون روزای اول وقتی حسام تو بیمارستان بهم قضیه رو گفت می تونستم برم،تو نبودی،حسام هم اومده بود منو ببره،بابا بهم گفت برگرد؛ولی من وایسادم تا گناه بابامو بخرم.

با بهت نگاش می کردم.پس از اول میدونست؟نـه!چطور نرفت؟وقتی تعجبم رو دید گفت:

-تو هیچوقت با کسی با آرامش حرف نمیزنی.زخم گوشه لب حسام کار تو بود آره؟

اخمام تو هم رفت و گفتم:

-آره!

-حسام در مقابل آرامش ارومه اما وقتی باهاش بد حرف بزنی بد می شه.نمی دونم چه حرفایی بهش زدی ولی کاش با لحن آروم حرف می زدی.

سرشو انداخت پایین و گفت:

-اینهمه منو زدی چیزی از اخلاقم عوض شد؟

بهم نگاه کرد.حقیقتش نه بود.هیچ تغییری نکرده بود.حتی تا مرز مرگ رفته بودانگار جوابمو از نگام خوند که گفت:

romangram.com | @romangram_com