#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_246
-خیلی ربط داره.بذار برات مثال بزنم؛مثلا خدا راه خوبی رو جلو رومون گذاشته میگه اگه از این راه برین سعادتمند میشین ،تهش بهشته و رضای خدا!راه بدی رو هم خدا جلومون قرار نداده ولی هست که ببینه چی انتخاب می کنیم،ببینه اختیارمون و عقلمون چجوریه؟
یه کم نزدیک اومد و گفت:
-همین تو!اگه مثلا بهم می گفتی می شه رو اسب نشینی بخاطر سلامتی خودت میگم صد در صد من دیگه با اسب کاری نداشتم ولی وقتی گفتی حق نداری سوار اسب شی این یکی از قوانینه ،عقل من این منطق رو قبول نمی کنه،کدوم قوانینی که هیچ جا درج نشده؟
چشمام بهش بود.دلم می خواست بازم بگه، نمی دونم چرا ولی دلم می خواست شنونده باشم.
-اصن چرا راه دور بریم؟تو به پویا گفتی اگه عکس مادرت رو از رو دیوار برداری من میام تو اتاقت،خب پویا با اینکه بچست ولی اینو فهمید یه آدم زنده ارزشش بیشتر از یه عکسه.اون تو رو ترجیه داد چون تو با آرامش و دلیل واسش حرف زدی،غیر اینه؟
داشتم به حرفاش فکر می کردم.نه غیر این نبود!همین جور که تو فکر بودم دستای خاکیمو تکوندم و گفتم:
-مثلا اگه بهت می گفتم نیاز لطفا زنم شو تا انتقام خانوادمو از تو بگیرم اینکارو می کردی؟
سکوت هیچ حرفی نزد.سرمو به سمتش برگردوندم.با تعجب داشت نگاهم می رد.پوزخندی رو لبم نشست.
-دیدی؟تو اونقدر که خوب حرف میزنی خوب عمل نمیک نی؟
لبخندی زد و گفت:
-تعجبم از این بود که تو فهمیدی می دونم!
دوباره نگاهمو به دستم دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com