#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_232
دستمو گرفت با صدای بلند و پر عشوه ای گفت:
- اوه بیخیال!ما که با هم از این حرفا نداریم.
عصبی شدم.هرچی من از این دختره بدم میاد این پررو بای درمیاره.کَنه!با صدای پوزخند نیاز به سمتش برگشتم.با اخم نگاهش کردم.سریع خودشو جمع کرد و خواست ازم جدا شه که محکمتر گرفتمش.آروم کنار گوشش گفتم:
-بیا یه امشب خودمون نباشیم،کسی باشیم که بقیه می خوان.
با تعجب نگاهم کرد که ادامه دادم:
-یه امشب تو نقش زن و شوهر خوب باشیم.
تعجبش به لبخند آرومی تبدیل شد.لبخند زیر پوستی زدم.ولی نگرانیم بابت عارف برطرف نمی شد.نمی دونم چرا همچین پیشنهادی دادن؟ولی 99 درصدش بخاطر عارف بود.برگشتم سمت طناز و خیلی خشک گفتم:
-من و همسرم می خوایم تنها باشیم.
و دستمو از دستش کشیدم بیرون.دستمو دوباره گرفت و با عشوه گفت:
-اوووه یه جوری میگه انگار چه خبره.؟الان با خانومتونم آشنا میشیم.
دستشو سمت نیاز دراز کرد و گفت:
-طناز هستیم دوست دختر پرهام!
romangram.com | @romangram_com