#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_231


-سمتش رفتی،نرفتی!

-سمتش رفتی،نرفتی!

نگاهمو ازش گرفتم و به حسام نگاه کردم.هنوز نگاهش رو دستم بود.دستمو پشتم مخفی کردم.سرشو بلند کرد و به صورتم نگاه کرد.نگرانی تو چشاش داد می زد.توجهم به گوشه لبش جمع شد.زخم بود.به پرهام نگاه کرد و پشتش رو به ما کرد.

چی شد؟چرا نیومد سمتم؟چرا...؟نگاهم بهش بود.صدای نازک دختری باعث شد سرمو به سمتش برگردونم.با دیدنش دهنم یه متر باز موند.انقدر آرایش کرده بود که نمی شد تشخیص داد قیافه اصلیش چه شکلیه؟با عشوه دست پرهام رو گرفت و گفت:

-اوه بیخیال!ما که با هم از این حرفا نداریم.

ابروهام بالا رفت و به پرهام نگاه کردم.مشخص بود خون داره خونشو می خوره.پوزخندی زدم که نگاهش رو هوا زدش.سریع جمع کردم خودمو و خواستم برم که محکمتر نگهم داشت.

*

پرهام

بازم این دختره سیریش چسبیده بهم.به نیاز نگاه کردم نگاهش هنوز به حسام بود.دلم می خواست بزنم لهش کنم.نگاه عصبی به حسام انداختم.زخم رو لبش پوزخندی رو لبم آورد.این دعوا لازم بود.باید از خیلی چیزا مطمئن می شدم.با صدای طناز به سمتش برگشتم.آروم گفت:

-یه دقیقه هم پیش ما باش!

حوصلشو نداشتم مث خودش آروم گفتم:

-ولم کن اعصاب ندارم.حد خودت رو بدون!

romangram.com | @romangram_com