#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_219


-چون نمی تونم عذاب وجدانشو تحمل کنم.

-هیس چرا داد می زنی؟در هرصورت کاریه که شده و من از این بابت خوشحالم،خیلیم خوشحالم!به آدمه عاشق راحت تر می شه ضربه زد.

-عمه بس کنید!

با صدای قدما سریع از در دور شدم که در با عصبانیت باز شد و پرهام وارد اتاق شد.از چیزایی که شنیده بودم شوکه بودم.من عاشق پرهام نبودم اینو با اطمینان می گفتم ولی می خواستن بهم زخم بزنن.می خواستن عاشقم کنن و زخم بزنن.اخمام تو هم رفت.اونا می خواستن از پشت خنجر بزنن.جنگ اینجوری رو دوست ندارم.با صدای پرهام رشته افکارم پاره شد:

-کجا بودی؟

اولین چیزی که به ذهنم رسید:

-عمارت!

عصبی جلو اومد و گفت:

-جدی؟پس با نگهبانای منم دیدار کردی؟

شوکه شدم.ولی دست و پامو گم نکردم و گفتم:

-آره اتفاقا پیچوندمشون.

ابرویی انداخت بالا و گفت:

romangram.com | @romangram_com