#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_214


گوشی رو بردم بالاتر و گفتم:

-تو و حسام آخر هفته اینجا پیداتون نشه.

صداش خوب شده بود.

-چی؟چرا؟آخر هفته چه خبره؟

-عروسیه!

صدایی نیومد.

-الو؟الو؟

به گوشی نگاه کردم لعنتی خاموش شده بود.اگه میومدن چیکار می کردم؟الان هردوشون میشن سوژه.وای خدا!از کنار پرتگاه اومدم کنار.با درموندگی رو سنگ نشستم و نگاهی به ماه کردم.

-خدایا کرمتو شکر!این دیگه چه تقدیریه گذاشتی جلو روم؟موندم چیکار کنم.خیلی می ترسم.واسه خودم نه،از این می ترسم بخاطر من حسام و عارف چیزیشون بشه.

سرموانداختم پایین.بغض داشتم.یه بغض به بزرگی تمام لحظاتی که گریه نکردم.تو چشام اشک جمع شد:

-بابام خطا کرد درست،من کجا خطا کردم؟درستش می کنم.هرچی تو بگی،ولی کسایی که واسم عزیزن هیچیشون نشه.

یه قطره اشک از چشمم چکید.اولین قطره اشک بعد از سالها:

romangram.com | @romangram_com