#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_212
-مگه مهمه؟
چشم غره ای رفت و گفت:
-مهم که نیست ولی وقتی سر سفره ای می شینی باید دو قاشق بخوری به احترام سفره.
پوزخندی زدم.به سفره احترام میذاری و به غرور و شخصیت من نه؟با همون پوزخند لبخندنما گفتم:
-من سر صندلی نشستم دور میز.
با چشماش برام خط و نشون کشید و گفت:
-غذاتو بخور حرف نزن.
چنان این جمله رو با حرص گفت که حس کردم یکم دیگه حرف بزنم سکته می کنه.لبمو برای کنترل خندم گاز گرفتم.چند قاشق از غذایی که هیچی ازش نفهمیدم رو خوردم.دلم پیش بابا بود.پیش اخر هفته ای که معلوم نبود چی می شه.معلوم بود اما ...
کلافه بشقابمو کنار زدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.دلم نمی خواست هیچکس مانعم شه.کلافه بودم.خیلی کلافه بودم.نمی دونم با چه فکری از عمارت زدم بیرون و رفتم سمت اصطبل.رخش رو بیرون آوردم و سوارش شدم.با تمام سرعت به سمت حصار به راه افتادم.می تونست بپره اگه پاش می شکست چی؟اون یه اسبه!
با نزدیک شدن به حصار جهش رخش شروع شد و به سلامت اونطرف حصار فرود اومد.نفس راحتی کشیدم و با همون سرعت رفتم به سمتی که خودم اون لحظه نمی دونستم کدوم راهه.انگار رخش منو می برد.انگار اونم دلتنگ بود.
با رسیدن به مخفی گاه دوست داشتنیم از راهی که ساخته بودم خودمو رخش رو رد کردم و رخش رو بستم کنار آب و خودم رفتم زیر آبشار.چراغ موبایلمو روشن کردم و نگاهی به مخفی گاهم انداختم.گلا پژمرده شده بود ولی بقیه چیزا سر جاش بود.بی توجه به گلا رو سنگم دراز کشیدم و خیره شدم به آب که نور مهتابو موجی می کرد.
-من این صخره ی سنگی رو بیشتر از تخت گرم اون خونه دوست دارم.
romangram.com | @romangram_com