#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_204
-بیا بیرون!
بلند خندیدم و گفتم:
-نمیام!
با همون عصبانیت گفت:
-پس تا آخر امروز اون تو بمون تا حالت جا بیاد.
بعدش صدای دستگیره رو شنیدم که از اون سمت تکون خورد.با تعجب رفتم سمت در دستگیره سمت خودمو باز کردم اما هرچی در رو کشیدم باز نشد.نامرد!
-در رو باز کن!
صدایی ازش نیومد محکم به در زدم و گفتم:
-می مونم فکر کردی کم میارم؟
بازم صدایی نیومد.آخه دختره ی احمق حموم جای قایم شدنه؟اصن چرا در رفتی؟اصن چرا حواست به زبونت نیست؟آخه خیلی بد اخلاقه.به همون اندازه کله خراب هم هست اگه نگهت داره چی؟میرم دوش آب گرم می گیرم.
نمی دونم چقد گذشت که پشت در وایسادم ولی پاهام درد گرفت هوا خیلی سرد بود.حموم تاریک شده بود تا اینجا هم خیلی با ترسم جنگیدم که موندم.در میزنم در رو باز کنه.خودتو کوچیک نکن.اه خب تاریکه اونم تو حموم می ترسم دیگه.تو که از تاریکی نمی ترسیدی اون تاریکی فرق داره الان حس بدی دارم.ناچارا به در زدم و گفتم:
-پرهام؟
romangram.com | @romangram_com