#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_200
همون لحظه پرهام سرشو بلند کرد و با تعجب نگام کرد.
-به چی می خندی؟
سعی کردم خندم رو جمع کنم ولی گمونم ضایع تر شد آخه ابروهاش بالاتر رفت.بعد پوزخندی زد و گفت:
-نمی دونستم اینکه نذارم بری بیرون انقد خوشحالت می کنه.
فقط ساخته شدی بزنی تو ذوق آدم.به صندلی کنار میزش نگاه کردم.لبخند شیطانی رو لبم نشست.بلند شم و رفتم کنارش نشستم.باز رفت تو مود تعجب:
-کجا؟
شونمو بالا انداختم و با خنده گفتم:
-حوصلم سررفته.
چشم غره ای بهم رفت و سرگرم کارش شد و گفت:
-به من چه؟ پاشو اتاقو تمیز کن.
با چشمای گرد شده نگاش کردم.
-به من چه؟مگه کلفتتم؟
romangram.com | @romangram_com