#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_199


-پس خداحافظ.

با عصبانیت از جاش بلند شد و یقمو گرفت .تو چشمام زل زد و با عصبانیت گفت:

-عارف راست می گفت تو خیلی بچه ای.

نفس عمیقی کشید و گفت:

-حتی پویا هم از تو بزرگتره.

یقمو ول کرد و گفت:

-دلم نمی خواد امروز که تازه از جات پاشدی بلایی سرت بیارم وگرنه...

دستش رو چونش کشید و گفت:

-امروز از این اتاق خارج نمیشی.

دهنم قفل شد.سمت در رفت و قفلش کرد.برگشت سمت میزش و یه سری ورق دور خودش جمع کرد.من با بهت نگاش می کردم.من بچه نیستم، نیستم.بچه ای،سر چیزای الکی بحث می کنی.زور میگه آخه.بذار زور بگه .تو باید انقد خوب باشی که بهش اجازه ندی زور بگه،نه اینکه هی به پر و پاش بپیچی.آخه...می دونم واسه دختر کله شقی مثل تو سختهولی جواب خشم اینه که تو با آرامش رفتار کنی.چشم قربان!

لبخندی زدم و خودمو پرت کردم رو تخت.چشمامو بستم و مخفی گاه قشنگم رو تصور کردم.وای خنکی هوا،عطر گلاش،رنگین کمونای کوچیکش،سردی آبش،آرامشش!خدایا می دونم اون بالایی و می بینی.تنها هم صحبتم شده یه بچه 5 ساله که از همه جونم بیشتر دوسش دارمو البته یکی دیگه از همصحبتام پرهامهکه هیچوقت آروم حرف نمیزنه.همش اخموئه.خدایا خنده اش رو پشت کدوم غم قایم کردی که هیچ جوره نمی شه دید؟

چشمامو باز کردم و نگاهی به پرهام انداختم با همون اخم مشغول انجام کاراش بود.من خیلی بدم که با وجود دونستن سختیاش اذیتش می کنم.اون هیچ آرامشی نداره.خدایا یه تصمیمی گرفتم می خوام تا تهشم بمونم.لبخندم پررنگتر شد.

romangram.com | @romangram_com