#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_178


بدون فکر پرسیدم:

-گروه خونیش چیه؟

-خودش که گفت O منفی.

تعجب کردم.گروه خونیمون یکی بود.

-گروه خونی منم همینه.

عارف با تعجب نگام کرد و نفهمیدم چجوری دستمو کشید و برد تو اتاقی که نیاز رو برده بود.با دیدن خونای دور وب رش تنم به لرزه افتاد.عمه باهاش چیکار کرده بود؟منو رو یه تخت خوابوند و سوزنی رو وارد دستم کرد.چشمامو بستم.نمی خواستم ببینم کسی رو که داره می میره.آخ عمه گند زدی!

یاد حرفای پویا افتادم."مامان حالش خوب نیست"پویا فهمید اما من نفهمیدم.نگرانش بود.بهش می گفت مامان.کی شده بود مامانش؟یعنی من انقدر از پوریا دورم که نفهمیدم چی بین اون و نیاز می گذره؟کی انقدر وابستش شد؟

سرمو برگردوندم سمت نیاز.بیهوش بود.تو چجوری دلشو به دست اوردی که من نمی تونم؟چجوری انقدر زود اونو به خودت وابسته کردی؟اون دوری از منو تحمل می کنه اما دوری از تورو...تو چی داری؟

بعد از تموم شدن خون دادنم.تو اتاق عارف منتظرش نشستم.شب شده بود.گذشت زمان رو اصلا نفهمیدم.من نیاز رو صبح آورده بودم و الان شب بود.کی انقدر گذشت؟با باز شدن در اتاق سرمو سمت عارف برگردوندم، با دیدنم سری از تاسف تکون داد و در رو بست.رو صندلی روبروم نشست و آروم پرسید:

-کی این بلا رو سرش آورده؟

-عمه!

آه سردی کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com