#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_165
-تو خواب ببینی!
-من تا صبحم شده اینجا سرپا می مونم ولی تا اینو نگی نمی بندم پنجره رو!
و لبخند پهنی صورتشو پوشوند.الان واقعا دلم می خواد یه دست بزنمت جوری که صدات در نیاد.چشمامو محکم روهم فشار دادم و گفتم:
-با اعصاب من بازی نکن.ببند پنجره رو!
-اوووه چه اعصاب درب و داغونی داری تو.یه پنجره ارزشش رو داره اعصابتو بابتش خورد کنی؟واقعا انقدر مهمه؟
مهم نبود.اصلا مهم نبود.ولی می خواستم حرفمو به کرسی بشونم.ولی اصن ارزش نداشت.بهش نگاه کردم.تو چشماش صداقت بود.نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
-خیلی خب اگه می خوای اعصابم خورد نباشه پنجره رو ببند.
انقدر صدام آروم بود که خودم تعجب کردم.بهش نگاهی انداختم با لبخند نگاهم می کرد و بعدش سریع پنجره رو بست و گفت:
-دیدی چقدر با آرامش آسون تره؟
خواست بره که دستی که تو دستم بود کشیده شد.چون نگام زوم صورتش بود اخم کوچیکی که رو پیشونیش نشست رو دیدم.پس واقعا درد داشت!لبخند رو لبش بهم چشمک زد.چجوری با وجود درد لبخند می زنه؟نمی دونم چجوری وچرا ولی دستشو ول کردم.
از رفتار خودم تعجب کردم.یهویی بیخیالش شدم .نمی شه بیخیال شد ،من چرا آروم شدم؟خب ارزشش رو نداشت.ولی باید حرفمو به کرسی می شوندم.خب حرفت عملی شد دیگه.نه اون حرف من نبود که عملی شد.به دلت بد راه نده آخرشم حرف تو شد و اون پنجره رو بست.نگاهی بهش کردم زیر پتو مچاله شده بود.اون به حرفم گوش داد،نه من.
تاصبح فکرم پیش رفتارم بود.من تاحالا انقدر آروم از کسی نخواسته بودم کاری برام انجام بده.نزدیکای صبح بود که چشمام رو هم رفت.باصدای جیغ پویا سراسیمه از خواب بلند شدم.نور آفتاب مستقیم زد تو چشمم.دوباره صدای جیغ پویا رو شنیدم:
romangram.com | @romangram_com