#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_164
-خب اگه منتظری من ببندم باید تا فردا صبح منتظر بمونی.
آخه یه پنجره چیه داری سرش بحث می کنی؟الان اعصابم خورده دلم بهونه می خواد.بلند شدم و با قدمای بلند روبروش ایستادم.
-پاشو برو ببند!
بلند خندید.وسط خنده هاش گفت:
-خب مرده حسابی الان اینهمه راه اومدی خودت می رفتی می بستیش سنگین تر بودی که!
حق با اون بود ولی من الان می خواستم حرف ،حرفه خودم باشه.نگاهم به کبودی دستش افتاد .خب الان وقتش بود یه کم درد بکشه.مچ دستشو محکم گرفتم .خم به ابرو نیاورد، هنوز با خنده نگام می کرد.تعجب کردم این الان داشت از درد به خودش می پیچید.دستشو کشیدم و بردمش سمت پنجره.یه آخ هم نگفت.اخمام بیشتر تو هم رفت.هولش دادم سمت پنجره و گفتم:
-ببندش!
بلندتر خندید.آخه با این دردت چطوری انقد بلند می خندی ،من موندم.
-اینهمه راه منو آوردی خب خودت می بستی دیگه.
-گفتم...
-نگو گفتم!بگو می شه پنجره رو ببندی؟
ابروهام بالا رفت.این چقدر پرروئه.انتظار داره ازش خواهش کنم؟
romangram.com | @romangram_com