#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_161


با عصبانیت گفتم:

-من ارباب اینجام نه شما!دلیلی نمی بینم به حرف شما عمل کنم.

با پوزخند گفت:

-دلیلی بالاتر از پویا؟

فقط عصبی نگاهش کردم.نقطه ضعف منو می دونستو این بد بود، خیلی بد!بدون معطلی از اتاق زدم بیرون.حرفای عمه برام قابل هضم نبود.به هیچوجه نمی تونستم اونی باشم که دوست ندارم .

نفهمیدم چطوری رسیدم به حیاط.بی هدف قدم می زدم.فکرم خالیه خالی بود.یاد رزا افتادم.زندگیه ما فقط 2 سال دووم داشت.زندگی که توش عشق نبود ولی احترام بود.رزا خیلی اصیل و با کمالات بود و بخاطر همین نمی تونست عقاید اینجا رو تحمل کنه.

لبخندی رو لبم اومد.اولین باری که می خواست دعوا کنه هم نمی تونست، اومد جلوم ولی آروم و با احترام گفت من هیچیه اینجا رو نمی تونم تحمل کنم.اگه عوضش نکنید من می رم!عصبانیت الانم بخاطر عذاب وجدان گذشته هاست.

اخمام توهم رفت؛نمی تونستم،دوباره نه!نمی خواستم نسبت به نیاز عذاب وجدان داشته باشم پس نمی تونم.نمی تونم عاشقش کنم و بعد وایسم نگاه کنم.اگه اینکارو کنم دلم براش می سوزه ،نمی خوام دلم براش بسوزه؛نمی خوام!

با پا، سنگ جلومو محکم شوت کردم.این خیلی ناجوانمردانه بو.می خوام رودر رو و مردونه باهاش بجنگم نه که با کلک سستش و کنم و ببرم.وای خدا من با عمه چیکار کنم؟اگه پویا رو بفرسته بره چی؟من داغون می شم.عذاب وجدان به موندن پویا میارزه؟آره میارزه.فقط دلم می خواد پویا باشه تو این خونه حتی اگه نبینمش ولی باشه.

-ارباب؟

-بله؟

-ساعت 12 شده ارباب دیدم خیلی وقته دارید قدم می زنین نگران شدم.

romangram.com | @romangram_com