#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_144
محو تماشا گفتم:
-خیلی!
خنده ی مستانه ای کرد که باعث شد به سمتش برگردم.با تعجب نگاش کردم.با خنده گفت:
-بابا هم هر وقت میاد تو اتاقم اینجوری می شه.
تعجبم بیشتر شد.یه بار دیگه نگاهم به سمت عکسا چرخید.یعنی انقدر دوسش داشت؟فکر کن کسی که انقدر دوسش داری اینهمه عذاب بکشه و تو نتونی کاری کنی.نذارن کاری کنی.فقط و فقط هم بخاطر اشتباهی که پدر من انجام داد.
-آخرین بار کی اومد اتاقت؟
-کی؟بابا؟سال دیگه!
با تعجب برگشتم سمتش:
-یعنی چی سال دیگه؟
بیخیال گفت:
-یعنی وقتی چهارسالم بود دیگه.
خندم گرفت رفتم سمتش کنارش رو تخت نشستم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com