#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_122


رو ضمادی رو که زده بود رو با باند بست و یه لباس سبزی که مخصوص بیمارا بود رو داد دستم و گفت:

می رم حسامو بیارم تو اینو بپوش شلوارتم در بیار.

با خروجش سریع لباسمو عوض کردم انقدر گشاد بود که توش غرق بودم.ولی بد نبود.یه روسری هم اون کنار بود که بستم رو گوشم .نمی دونم چرا هی سرد و گرم می شم.داشتم پتو تخت رو دور خودم می پیچیدم که عارف و حسام پریدن تو اتاقبا تعجب نگاشون کردم.حسام چرا چشاش گود رفته بود؟با دیدن من به سمتم اومد و محکم تو آغوش گرفت منو.انقدر که از درد چشمامو محکم بستم.

ولی محکم بغلش کردم.با اینکه فقط دو روز گذشته بود واسه من اندازه دو سال بود.عارف خواست بیاد جلو که جداش کنه که من با دستش سدش شدم.نگاه نگران عارف روم بود که با صدای گرفته حسام اونو از خودم جدا کردم:

-دلم برات تنگ شده بود!

داشت گریه می کرد.دوست نداشتم گریه هیچ مردی رو ببینم.درد داشت برام ولی با خنده گفتم:

-اا حسام بچه شدی؟

منو گرفت و مثل اینکه چند سال ندیده باشه پشت و رو کرد.از حرکتش خندم گرفت.

-چته حسام؟

با نگرانی گفت:

-چی شدی؟چرا اینجایی؟طوریت شده؟

با تعجب نگاش کردم.آروم زمزمه کردم:

romangram.com | @romangram_com