#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_111


اخماش بیشتر تو هم رفت:

-این چیزی نیست که بخوای الان بفهمی.مثل کبک سرت زیر برفه و هیچی نمی فهمی.ازت متنفرم چون پدرت 25 سال زندگی این خانواده رو خراب کرد.ازت متنفرم پدرت زنمو ازم گرفت.رزا ،مادر بچمو ازم گرفت.پدرم،خنده های عمم رو ازم گرفت!

با تمام نفرت گفت:

-ازت متنفرم چون پدرت خنده رو از این خونه گرفت.

اخمام تو هم رفت.پدر من هیچوقت کسی رو عذاب نمی ده.زندگی خراب نمی کنه.خوشی رو از خونه ای نمی گیره.اما حرفی نزدم.باید با حسام حرف می زدم.دلم می خواست هر چی هست رو از حسام بپرسم.با اخم از کنارش رد شدم و گفتم:

-به این خونه نمیاد هیچوقت توش خنده بوده باشه!

راه رفتن واسم سخت بود اما نه سخت تر از تهمتایی که به بابام زدن.اهل قضاوت نبودم باید اول داستان رو می فهمیدم و بعد نظر می دادم.دوست نداشتم قبلش کاری کنم که بعدا پشیمون شم.می تونستم جلو عصبانیتمو بگیرم پس چرا نباید بگیرم؟انقد جلو عصبانیتمو می گیرم تا بفهمم حقیقت چیه؟

به بالای پله ها که رسیدم به اطراف نگاه کردم هیچکس نبود.دلم نمی خواست کسی ببینه واس راه رفتن به چیزی تکیه می کنم.نرده های پله رو گرفتم و همینجوری که مراقب اطراف بودم پله ها رو پایین اومدم.آخرین پله رو که پایین اومدم دست لطفی دور پام حلقه شد دستش لطیف بود اما رو جای ضربه های پرهام بود.چشمامو محکم رو هم فشردم دلم می خواست دق و دلی پرهام رو سر این بچه خالی کنم:

-منو ببخش خاله!

با تعجب نگاش کردم.اشک رو گونه هاش سر می خورد:

-بخاطر من بابایی شما رو زد!

چشماش پف کرده و قرمز بود.خاک برسرت نیاز! می خوای دق و دلی اون نره قول رو سر این بچه خالی کنی؟خوبه الان گفتی باید عصبانیت رو کنترل کرد.به خودت هم شعار می دی؟بچه ای که انقدر مرد هست که بخاطر تو عذاب وجدان گرفته.لبخندی رو لبم نشست.نشستم روبروش .لپشو کشیدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com