#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_191
يه کم که خنديدو خنده اش تموم شد با همون چشماى گرد شده اش گفت:
- چه دل پرى دارى تو!
مثل اينکه راست راستى منو به شکل همون سوسک سياها ميبينى و ميخواى بکشيتم
آره؟
- ن ... نه بابا ... اين چه حرفيه؟
همينجورى گفتم!
- خيلى خب، نميخواد رنگ به رنگ بشى
برو عسلو حاضر کن، خودتم حاضر شو بريم بيرون
- بيرون براى چى؟
- از بس تو خونه نشستى اينجورى شدى
پاشو حاضر شو بريم، يه کم حال و هوات عوض بشه
- حوصله ندارم
- بى خود
انقدرم با من کل کل نکن
برو حاضر شو
هميشه ميخواد دستور بده
هميشه هم حرفشو به کرسى ميشونه
زور گو!
با اخم حاضر شدمو بيرون رفتيم
يه کم که گشتيم حالم بهتر شدو اخمام باز شد
اون به خاطر من اومده بيرون، نبايد اخم کنمو بد اخلاق باشم
در کل گردش خوبى بود
على اصرار داشت شامم بيرون بخوريم که من قبول نکردم
خسته شدم
بعد از اين همه وقت که تو خونه بودم حوله ى زياد بيرون موندنو ندارم
ماشينو تو کوچه جلوى خونه پارک کرد
ميگفت کار داره
عسل رو پام خواب بود
على زودتر از من پياده شدو عسلو ازگ گرفت
تا از ماشين پياده شدم نگاهم به شخصى که جلوى در بود خورد
شخصى که خيلى برام عزيز بود
اينجا چکار ميکنه؟
romangram.com | @romangraam