#دزد_قلبم_پارت_351
-پرهام..من مجبور بودم ق...
دستشو به نشونه ی سکوت جلوم گرفت:پس واسه همین اون شب انقدر حالت بد بود؟
سرمو پایین انداختم که ادامه داد:چرا به من نگفتی؟
اومدم حرفی بزنم که گوشی هومن زنگ خورد
هومن که هنوز تو شوک بود با صدای گوشی از جاش پرید که باعث شد لبخند کوتاهی رو لبم بشینه
-بگو احسان
-چی؟
هومن نگاهی به من انداخت و گفت:باشه گوشی رو نگه دار
بعد موبایلشو سمت من گرفت:با تو کار داره
با تعجب و کمی هم دلشوره جواب دادم:الو
با ترس گفتم:یعنی چی؟
romangram.com | @romangram_com