#دزد_قلبم_پارت_346
احسان با تعجب به گوشی نگاه کرد و تا خواست حرفی بزنه تماس قطع شد
لعنتی زیر لبی گفت و به سرعت شماره هومن رو گرفت
مرد با لبخند به عکس تو دستش خیره شد:بالاخره وقتش رسید منتظرم باش جناب سرهنگ
شکوفه تو آشپزخونه بود که صدای تلفن بلند شد
به سمت تلفن رفت و جواب داد:الو بفرمایید؟
-به به شکوفه خانوم
شکوفه با صدایی که حالا ترسیده بود گفت:م..مبین
مبین خنده ای کرد:خودمم عزیزم چه خبرا؟
-چی...چی میخوای؟
-هیچی خانومی فقط زنگ زدم یادآوری کنم
-چیو؟
-قرار آخر هفته رو
romangram.com | @romangram_com