#دزد_قلبم_پارت_338

و به سرعت به سمت عمارت رفتم

وارد عمارت شدم و رفتم پیش شکوفه و کنارش نشستم

شکوفه با لبخند خبیثی گفت:خوش گذشت؟

اخمی کردم:زهرمار

خندید که ادامه دادم:بایدم بخندی این آشی بود که شما واسم پختی

شکوفه ابروهاشو بالا انداخت:نه این که بهتون بد گذشت بانو

نیشم باز شد:نه والا کلی هم حال کردم فردا هم باید برم آزمایشگاه

شکوفه با تعجب پرسید:همش نیم ساعت بیرون بودید سرعت عمل تا این حد؟

پشت چشم نازک کردم:پس چی عزیزم قرن بیست و یکمه الان از بغل یه نفر رد بشی حامله ای چه برسه به نیم ساعت تنها بودن باهاش

شکوفه خندید و گفت:خاک تو سرت ببند آبرومونو بردی

منم خندیدم و دیگه چیزی نگفتم

بعد از چند دقیقه شروین با لیوانی تو دستش اومد و رو به روی ما نشست:به به حوریای عزیز خوش میگذره؟

romangram.com | @romangram_com