#دزد_قلبم_پارت_317
ایمان شرمنده سرشو انداخت پایین:معذرت میخوام
احسان دستم رو گرفت و از اونجا دورم کرد
با دیدن در عمارت سرجام ایستادم که باعث شد احسان با تعجب نگام کنه
لبخندی زدم:اگه امکانش هست میخوام برم تو حیاط
اونم لبخندی زد و گفت:چرا نشه بفرمایید
با احسان از عمارت خارج شدیم و به سمت تاب بزرگی که گوشه ی حیاط بود رفتیم
روش نشستم و نفس عمیقی کشیدم
-زیاد به حرف ایمان توجه نکن پسر بدی نیست اما بعضی وقتا نظراشو رک میگه مثه همین الان
کنارم نشست و ادامه داد:نمیدونم چرا ازت دفاع کردم جلوی پسرداییم شاید بخاطر پرستاریت از من
بعد خنده ای کرد و گفت:پرستار کوچولو
اخمی کردم:من کجام کوچولوئه؟
romangram.com | @romangram_com