#دزد_قلبم_پارت_284

سرشو بالا آورد و بهم نگاه کرد

منم خیره بودم به اون دوتا گوی دریایی

با بغض گفت:ببخشید

تعجب کردم

مگه چیکار کرده بود؟

بازوهاشو از حصار دستام درآورد

شب بخیری گفت و با قدمای لرزون به سمت اتاقش رفت

گیج شده بودم

چرا اینکارو کرد

مگه چه اتفاقی افتاده؟

رفتم روی مبل نشستم

سیگاری روشن کردم و متفکر به آتش شومینه چشم دوختم

romangram.com | @romangram_com