#دزد_قلبم_پارت_276
بعد از چند دقیقه به خونه رسیدیم
ارغوان شب بخیری گفت و به اتاقش رفت
منم خواستم برم که هومن جلومو گرفت
با چشمای غرق خوابم نگاش کردم که خنده ای کرد و گفت:خوابالو
رو بهش گفتم:هومن بذار برم دیگه
سری تکون داد:چشم خانوم فقط اینو از بنده قبول کن
و بسته ای به سمتم گرفت
با تعجب به بسته ی تو دستش نگاه کردم
لبخندی زد و گفت:هدیه ی آشتی کنون
همونجوری هنگ داشتم نگاش میکردم که بسته رو تو دستم گذاشت و شب بخیری گفت و از کنارم گذشت
رفتم تو اتاقم
با اشتیاق بسته رو باز کردم
romangram.com | @romangram_com