#دزد_قلبم_پارت_248

با عصبانیت وارد آشپزخونه شدم که چشمم به هومن و پرهام خورد

با خشم هومن و نگاه میکردم اونم سرش پایین بود

با صدایی که سعی داشتم بلند نشه گفتم:ضعیف گیر آوردی؟

-......

ایندفعه یکم تن صدامو بردم بالا:با توام واسه چی دستت رو شکوفه بلند شده؟ فکر کردی چون بی کس و کاریم میتونی هر غلطی بکنی؟

بازم از هومن صدایی نیومد

اینبار دیگه علنا صدام بلند شده بود:فکر کردی کی هستی که دستت بهش خورده؟چطور به خودت همچین اجازه ای دادی که دست روش بلند کنی؟ تو خیلی بیجا کردی بیخود کردی مگه شهر هرته خدمتکاریم درست رییسمون هستین درست ولی یادم نمیاد تا حالا کاری کرده باشیم خلاف قوانین شما

پرهام با اخم و هومن با شرمندگی داشتن نگام میکردن

نفسی گرفتم و رو به هومن با ترسناکترین لحنم گفتم:هومن اگه یکبار دیگه فقط نوک انگشتات به شکوفه بخوره اونوقت اون روی منو میبینی کاری میکنم از کردت پشیمون بشی میدونی که ازم هرکاری برمیاد

هومن هنوزم سرش پایین بود و پرهام اما داشت با تعجب نگام میکرد

هومن:

دو سه روزی از ماجرای من و شکوفه میگذشت احسان حالش بهتر شده بود و با وجود اصرار های ما برگشت خونه ی خودش

romangram.com | @romangram_com