#دزد_قلبم_پارت_156
پوفی کشیدم و دیگه بحث نکردم
ارغوان پاکت و فندکمو برداشت و توی کشو گذاشت
با لبخند نگام کرد که جوابشو ندادم و بجاش گفتم:تو هیچوقت برادری داشتی؟
غمگین سرشو انداخت پایین و گفت:نه
-پس احساس منو درک نمیکنی
-اما شما که برادرتون صحیح و سالمه
-احسان کم از برادر نیست واسم
-احسان و شروین هردوشون مثله هومن میمونن واسم شاید بخاطر اینکه از بچگی باهم بزرگ شدیم کلا تو کل خانواده ی ما فقط عمه شیرین و خاله آیدا تو ایران بودن و بقیه همه اونور آب نمیدونم چه جذابیتی واسشون داشت
بعد یه سری قضایا خاله آیدا هم مجبور شد بره و فقط احسان موند اینجا اونم بخاطر شغلش
آهی کشیدم و ادامه دادم:بچه که بودیم 6نفری باهم بودیم همه جا با این که تفاوت سنمون زیاد بود بزرگترینمون 9سال و کوچیک ترینمون یه سالش بود
با تعجب نگام کرد و پرسید:شیدا؟؟
خنده ای کردم و گفتم:شیدا اون موقع به دنیا نیومده بود
romangram.com | @romangram_com