#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_279
آراد:کی میای مامان
شب میام پیشت ازمامانی میپرسم اگه پسرخوبی بودی و اذییتش نکرده باشی برات ازاون خوراکیایی که دوست داری میخرم
آراد:آخ جون قول اذییت نمیکنم زودبیا
..با ذوق کردنش خنده اومدرولبم قربونش برم
بعدش پشت تلفن یه بوس کرد که انرژی گرفتم ازمامان خداحافظی کردم
یکم حسابا ریخته بودبهم آقا پوریا ازم خواسته بود کمک کنم داشتم حساب کتاب میکردم اصلا حواسم به ساعت نبود وقتی کارم تموم شد یه خمیازه کشیدم به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت شش بود انقد حواسم به کاربود یادم رفته بود چیزی بخورم
شکمم غارغورمیکرد
زنگ زدم به رستورانی که همین نزدیکاس ساندویچ هادداگ سفارش دادم
سختم بود تا هشت صبرکنم بعدش برم خونه غذا درست کنم واقعا حالشو نداشتم
رفتم توفکر ویاد تصمیمی که گرفتم افتادم خداکنه درست تصمییم گرفته باشم
گوشیمو ازکیفم درآوردم قفلشو بازکردم رفتم توپیام ورو اسمش زدم نمیدونم دارم کاردرستی میکنم یا نه
بهش پیام دادم وگفتم:ساعت هشت ونیم کافی شاپ نزدیک سرکارم فک کنم میشناسی میبینمت
یکم بعدارسالو زدم
انگار روگوشیش خوابیده بود سریع جواب دادوگفت:آره میشناسم ای به چشم وای خوشحالم کردی میبینمت
ساعت هشت شده بود وسیله هامو جمع کردم ورفتم بیرون به سمت ماشینم رفتم..اولش خواستم پیاده برم آخه راهی نبود ولی بعدش پشیمون شدم سوارماشین شدم وراه افتادم به سمت کافی شاپ
خیلی زودرسیدم و پیاده شدم و رفتم توکافی شاپ اسمش پاییز بود جای خیلی قشنگی بود ومن خیلی دوسش داشتم قبلا خیلی اینجا اومده بودم
چشم چرخوندم تاببینم کجا خالیه که برم اونجا بشینم تابیاد که دیدم یکی بهم دست تکون داد خودش بود
با تعجب ساعتمو نگاه کردم هنوز مونده بود به هشت ونیم چقدرزوداومده بود به سمتش رفتم وباگفتن سلام نشستم روصندلی
یهو باخودم فکرکردم اگه اشتباه کرده باشم چی
یه ازلحظه ازاومدنم پشیمون شدم میترسیدم کارم اشتباه باشه
ولی دیگه اومده بودم نمیتونستم که یهو بزارم برم اگه اینکارو میکردم اون باخودش فکرمیکرد من دیوونم
باصداش ازفکراومدم بیرون
_چی میخوری
برای خوردن نیومدم اومدم باهات حرف بزنم
_اینجورنمیشه که بگو یه چی بخوریم بعد حرف میزنیم دیگه
باشه پس یه کیک براونی
.مرده اومد سمتمون وگفت:چی میل دارین
_دوتا موهیتو با دوتا کیک براونی
.چشم الان میارم خدمتتون
بعد رفتن مرده گفتم:ببین من اومدم راجب اون حرفایی که زدی حرف بزنم
_عزیزم چه عجله ای داری بزارسفارشامونو بیارن آخه هوا خیلی گرم شده یکم بخور خنک شی بعدحرف میزنیم دیگه
...آخ چه پروعه به من میگه عزیزم شیطونه میگه یه چی بهش بگما نگاه تروخدا خودش گشنشه و تشنشه نمیتونه طاقت بیاره اونوقت به من میگه وایسا بیارن بخورنگو خودش میخاد دیگه هیچی نگفتم وصبرکردم
وقتی که آوردن سرشو انداخت پایین ومشغول خوردن شد اما من یه قلپ ازموهیتوموخوردم وشروع کردم به حرف زدن
ببین اومدم اینجا که بگم چرا دست ازسرم برنمیداری
_چون دوستت دارم
romangram.com | @romangraam