#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_272
اومدم سمت خونتون هرچی زنگ زدم دروبازنکردی به یکی ازهمسایه ها گفتم دروبازکرد برام و اومدم بالا بامشت میزدم به در بازم دروبازنکردی اخرکلید سازآوردم
اومدم تودیدم غش کردی افتادی روزمین زنگ زدم اورژانس اومد توروبردن بهت سرم زدن ولی گفتن رضا مرده وبردنش سردخونه
وسط حرفش پریدم و گفتم :بسه دیگ میشه دیگه حرف نزنی
آرتا بدون توجه به حرفم گفت:
باکمک آتوسا آوردیمت توماشین نمیدونم اینا واقعا یادت نمیاد یاخودتو زدی به نفهمی
انقدحالت بدبود که توماشین خوابیده بودی ماهم مجبورشدیم و رضا روخاک کردیم نمیخاستیم بیای ببینی بیشترحالت بدشه حالا فهمیدی رضا دیگه نیست بفهم تینا
با تعجب داشتم به حرفاش فکرمیکردم بعدچنددقیقه روبهش گفتم :داری دروغ میگی بسه دیگه
آرتااومد جلوم نشست وگفت: باشه من دروغ میگم بروازمامان اینا بپرس اونا که دروغ نمیگن
....یهو قاطی کردم هرچی دم دستم بود پرت کردم سمتش
آرتا هرکاری میکردمنو آروم کنه ولی من دیوونه شده بودم یهو خسته شدم نشستم روزمین
وبا داد گفتم:دروغه دروغه
انقدصدابلندبود که آراد ازخواب پرید وباگریه ازاتاقش اومد بود بیرون ومنو صدامیکرد
آرتارو بهم گفت:تینا بلندشو ببین آراد ترسیده
..بلندشدم آرادو بغل کردم دوتایی داشتیم گریه میکردیم
بعدآرادو بردم تواتاق خوابوندمش بچم دستمو سفت گرفته بود نمیزاشت بلندشم ترسیده بود
سرمو روتختش گذاشتم وخوابم برد
بانوری که به چشمم خورد چشمامو بازکردم دیدم آرتاپرده روکشیده
پاشدم رفتم تواتاقم عکس رضا روبرداشتم همینجورداشتم نگاش میکردم آخه چرااینقد بدبختم چرا یروز خوش ندارم اون ازآریا که اونجورشد
بعدش اومدم با رضا ازدواج کردم همچیو فراموش کردم خوش بودم اینم خراب شد آخه چرا
زدم زیرگریه نمیتونستم باورکنم. آخه چرا اینطوری شد یهو آه
مامان اینا همش زنگ میزدن میگفتن بیاین خونه ما تنها نباشین ولی من قبول نکردم اینجا راحت تربودم
به آرتا گفتم بره میخاستم تنها باشم بیچاره اونم خسته شده بود
داشتم به همچی فکرمیکردم به گذشته به الان وقتی به همچی فکرمیکردم باخودم میگفتم مگه ازمن بدبخترم هست
یهویاد فاطی افتادم.اون روز فاطی گفت آرتین داره میادخواستگاریش شنیدم جواب مثبت داده میخاستن برن محضر عقدکنن بخاطر من نکردن یکم حالم بهترشه بهش زنگ میزنم نمیخام بخاطر من عقدشو عقب بندازه اوناهمو دوست دارن خیلی وقته همو میخان حالا این حقشون نبود بخاطر من بازم ازهم دورباشن
مریم وفاطی راه به راه زنگ میزدن خستم کرده بودن منم گوشیمو برداشتم وخاموش کردم
ازوقتی که رضا نیست خیلی وقته گذشته بود این روزاخیلی برام سخت میگذشت جای خالی رضا خیلی اذییتم میکردسخت بود باهاش کناربیام
بچم آرادهمش میپرسید باباکو منم نمیدونستم چی جواب بدم
فردای اون روز به فاطی زنگ زدم وگفتم که به خاطرمن عقب ندازن اول قبول نکرد ولی انقد قسمش دادم تا گفت باشه ولی گفت جشن نمیگیریم تا همچی خوب بشه ومنم حالم میزون شه.
آرادو صبح بردم مهدگذاشتم
انقدحالم بدبود که داشتم حال بچمو بدمیکردم واسه این گذاشتمش مهد
رفتم سمت اتاقم که لباسامو بپوشم که برم بیرون یکم هوابخورم وبعدبرم دنبال آراد
ازخونه اومدم بیرون ورفتم سمت پارکی که نزدیک خونمون بود چقدربارضا اینجاخاطره داشتم آه
انگاردیروزبود که اینجا باهم میخندیدیم وباهم دیگه به بازی آراد نگاه میکردیم
داشتم به آدمایی نگاه میکردم که دست همدیگرو گرفته بودن ومیخندیدن وباهم خوش بودن یعنی ایناهم بدبختی داشتن.یه آهی کشیدم که دلم برای خودم سوخت
کم کم به سمت مهدراه افتادم
romangram.com | @romangraam