#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_271
فقط اسم آرتا اومد توذهنم شمارشو گرفتم بعد دوتا بوق با صدای خوابالودش جواب داد:جانم
با گریه گفتم:آرتا. رضا
گوشی ازدستم افتاد خودمم افتادم زمین بعدش دیگه نفهمیدم چیشد.
..چشمام سنگین بود به سختی چشمامو بازکردم دورورم حسابی شلوغ بود
صدای گریه میومد
توماشین نشسته بودم به اینورواونورونگاه کردم یهو چشمم افتاد به لباسام چرالباس مشکی تنم بود.
اینجا چیکارمیکردم یه عالمه سوال توی ذهنم اومده بود
درماشینو بازکردم رفتم بیرون که سرم گیج رفت
دستمو تکیه دادم به ماشین یکم که بهترشدم راه افتادم به سمت اون شلوغی
که یکی با دوبه سمتم اومد
یکم که نزدیکترشد دیدم آرتاس
روبهش گفتم:آرتا اینجا چخبره من توماشین چیکارمیکردم بچم کو
آرتا روبهم گفت:بامن بیا میفهمی آرادپیش یکی ازدوستامه نگران نباش
آروم بهش گفتم :یعنی چی پیش دوستمه بروبیارش ببینم
بعد تموم شدن حرفم آرتاگفت:اینجا جای آرادنیست بیا بریم حالا
..دیگه چیزی نگفتم فقط نمیدونم من توماشین چیکارمیکردم
وقتی رسیدیم به اون شلوغی با دیدن این همه آشنا که اونجا وایساده بودن تعجب کردم اینا اینجا چیکار میکردن
نشستم روزمین گلای رو قبروکنارزدم زیرلب اسمی که نوشته بودروگفتم:رضا محمودی
هنگ کرده بودم روبه آرتا گفتم:این کیه
آرتا جلوم زانو زد وگفت:خواهرگلم این رضاست شوهرت بابای آراد یکم گریه کن حالت بدمیشه
روبهش کردمو باعصبانیت گفتم:خفه شو چی میگی رضا خونس خسته بود گرفت خوابید بروبچمو بیار بریم خونه رضا نگرانمون میشه
هرچی آرتا میگفت من نمیفهمیدم
نمیتونستم باورکنم که دیگه رضا نیستش اینا داشتن بهم دروغ میگفتن معلوم نیست این کیه براش مراسم گرفتن الکی میگن رضاست
همه کم کم رفته بودن فقط من مونده بودم
نمیدونم چرا نمیتونستم بلندشم دلم یه جوری بود میترسیدم برم خونه حس بدی داشتم نمیدونم چرا.
هوا خیلی سردبود آرتا ازماشین پتومسافرتی آوردانداخت روی شونم وکمکم کردبلندشدم
رفتیم سمت ماشین دروبازکردم ونشستم روصندلی روبه آرتا کردم وگفتم:آراد کو قراربود بیاریشا
آرتا همینجوری که حواسش به رانندگی بود. گفت:بهت که گفتم پیش دوستم نگران نباش به دوستم گفتم بیارش خونه ماالان میرسیم اوناهم میان
دیگه چیزی نگفتم سرموگذاشتم روصندلی وچشماموبستم .بادست آرتاکه تکونم میداد چشامو بازکردم ازپنجره بیرونونگاه کردم دیدم که رسیدیم
دروبازکردم وپیاده شدم که دیدم یه ماشین دم خونمونه ویه پسرقدبلند ازماشین پیاده شد ودست آرادو گرفته بود وبه سمتمون میومد
آرادتا منو دید پریدبغلم قربونش برم من دلم برای بچم تنگ شده بود
ازدوست آرتا تشکرکردم ودروبازکردم رفتیم تو آرتا هم رفت نشست رومبل آرادو به سختی خوابوندم.
بعدرفتم تواتاقمون دیدم رضا نیست وا پس کجاست.
ازاتاق اومدم بیرون ورفتم روبروی آرتا نشستم و با عصبانیت گفتم:نگاه کن تروخدا منو بگو گفتم زود بیایم خونه که یه وقت آقا نگران نشن اونوقت ایشون معلوم نیست کجاست اه
آرتا روبهم کردوگفت:چرا نمیفهمی رضا مرده یکم فکرکن بهم زنگ زدی گریه میکردی بعد تا اسم رضا روآوردی دیگه صدایی ازت نشنیدم ازترس سریع
romangram.com | @romangraam