#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_246
رفتم تواتاقم نشستم روتخت و به فکرفرو رفتم قراربود ازاین به بعد مامانی که بزرکم کرده بود رومامانی صداش کنم واون یکیو مامان همش اشتباه میشد آخه اینجوری بهتربود
یهو یاد یه چیزی افتادم رفتم پایین روبه همه گفتم :شناسنامو چیکارکنم
مامان:مگه شناسنامتو گم کردی
نه فامیلیمو میگم یعنی اشکال نداره همینجوری بمونه
بابا:دخترم الان وقت نیست باید قبلا فکرشو میکردیم عیب نداره آشنا دارم بعدادرستش میکنیم نگران نباش
..یه نفس عمیق کشیدم خیالم راحت شد.
رفتم تواتاقم گوشیو برداشتم رفتم تو پیامک ها
شروع کردم نوشتن: سلام اقا رضا قبول کردن اگه هنوز سرحرفتون هستین میتونین بیاین خواستگاری.
بعدچنددقیقه گوشیم لرزید وروشن شد بازش کردم آقا رضا پیام داده بود
_سلام تینا من سرحرفم هستم بهتم گفتم ازت دست نمیکشم.فردا میام بالاخره همچی تموم میشه.
...خندیدم خیلی خوشحال شده بودم فقط براش نوشتم باشه رفتم پایین تا به همه گفتم فردا داره میاد تعجب کردن که چراانقدرزود خخخخ
باهزارفکرشب و به صبح رسوندم اصلن خوابم نمیبرد استرس داشتم تاخودصبح یا توفکربودم یا لباسامو حاظرمیکردم
بالاخره وقتش شد و زنگ به صدا دراومد آرتارفت درو بازکردآقا رضا وآراداومدن تو آرادتامنو دید پریدبغلم همه داشتن بهمون نگاه میکردن
بعد ازیه عالمه صحبت کردن نوبت رسید به مهریه.
میخاستم حرف بزنم که همه قیافه هاشون چپ شد وچشم غره بهم رفتن
هرکی یه چیزمیگفت تااینکه آقا رضا گفت به سال تولد
همه خوششون امده بود ولی من اینقد نمیخاستم تا امدم چیزی بگم آقا رضا سرشوتکون داد .ای بابا اینا نمیزاشتن من حرف بزنم که
رضا:من وقت گرفتم محضر برای یه ساعته دیگه آشناهم هست
با حرف آقا رضا همه تعجب کردیم حتی خوده من چرا انقد زود
آخه اینقد هول هولکی من که هیچکاری نکرده بودم
آقا رضا خودش رفت تا ماهم بریم اونجا
رفتم تواتاق کت شلوار سفیدمو پوشیدم ویه روسری کوتاه سفید هم سرم کردم خیلی بهم میومد کفش پاشنه بلندمو هم پام کردم کیف ستشم برداشتم ودستم گرفتم و یه آرایش خوشگلم کردم یه چادرسفید هم سرم کردم توآیینه به خودم نگام کردم خیلی خوب شده بودم رفتم پایین همه بادیدنم زدن زیرگریه آخ یعنی اینقد بدشدم که دارن گریه میکنن
صدای درونم گفت:.(خاک توسرت تینا هیچ نمیفهمی )
مامانی:الهی مادر فدات بشه چه خوشگل شدی خوشبخت بشی وای خداروشکر زنده بودمو توروتوی این لباس دیدم
باباها با لبخندنگام میکردن
مامان گفت:خوشبخت بشی عزیزدل مادر برم اسفنددود کنم برات
....قبلشم بوسم کردن وقتی همه حاظرشدن سوارماشین شدیم و رفتیم سمت محضر
کسیو دعوت نکردیم خودمون بودیم ازطرف آقارضا ایناهم دوستاش بودن ولی خانواداش خارج بودن.
تارسیدیم رفتیم تو ونشستیم روصندلی جلوم سفره عقد چیده شده بود خیلی قشنگ وشیک بودبه آقا رضا نگاه کردم وازش تشکرکردم بااین که فرصت کم بود و یهویی شد ولی همچی خوب بود. تا چنددقیقه دیگه این مردی که کنارم نشسته بود میشد شوهرم اسمش میرفت توشناسنامم و دیگ رضا باید صداش میکردم تاچنددقیقه دیگه مجردی تموم میشد ومیشدم متاهل
عاقد شروع کرد خوندن خطبه عقد.
* دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم تینامحمدی آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای رضامحمودی به صِداق و مهریهٔ یک جلد کلام الله مجید ، یک آینه و شمعدان، یک شاخه نبات و مهریه 1374سکه تمام و1000تاشاخه گل رزقرمز با این شرط که مهریه به ذِمهٔ زوج مُکَرّم دِین ثابت است و عِندَالمُطالِبِه به سرکار عالی تسلیم خواهند داشت. و شروطی که مورد توافق طرفین بوده در آورم.
آیا بنده وکیلم؟
آتوسا:عروس رفته گل بچینه
عاقد:برای باردوم عرض میکنم عروس خانوم آیا بنده وکیلم؟
فاطمه:عروس رفته گلاب بیاره
romangram.com | @romangraam